دانلود از اينجا
Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Lee:
I walked in town on silver spurs that jingled to
A song that I had only sang to just a few
She saw my silver spurs and said let's pass some time
And I will give to you summer wine
Ohh-oh-oh summer wine
Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Ohh-oh-oh summer wine
Lee:
My eyes grew heavy and my lips they could not speak
I tried to get up but I couldn't find my feet
She reassured me with an unfamiliar line
And then she gave to me more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine
Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine
Lee:
When I woke up the sun was shining in my eyes
My silver spurs were gone, my head felt twice its size
She took my silver spurs, a dollar and a dime
And left me cravin' for more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine
Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine
دردناکترین ضربات رو تو زندگیم از کسانی خوردم که فکر می کردم باهام دوست هستند. هیچ خاطره خوشی رو نمی خوام ازشون نگه دارم.
از برگ گل هاي سفيد , از سبزی باغ اميد
مریـــــــــم گل نــــــــــاز منــه

گفتم که چیست فرق میان شراب و آب؟
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
وقتی جلوی آینه داری با قطعیت چهره خودت رو میبینی زیاد مطمئن نباش. شاید اون آینه پنجره ای باشه به دنیایحقیقت و اونی که تو دنیای مجازیه خودت باشی. شاید اون آینه پنجره ایه به خونه همزادت. شاید اونی که تو آینه میبینی توهمی از تصورات خودت از خودت باشه. خیلی به اونی که تو آینه میبینی دقت کن. این روزا خیلی عجیب به نظر میرسه. مثل سابق نیست.
میگن سنایی غزنوی شعر معروفش در وصف خدا رو وقتی سرود که در حال فرار از مغول های مهاجم به کوه و بیابان بود. همون شعر معروف کتاب درسی که میگفت نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی و از ای حرفا....
لویی بونوئل بین همه شاهکاراش یه شاهکار داره به اسم ملک الموت (فرشته مرگ). داستان فیلم اینطوریه که یه عده آدم اشرافی با غرور و ویژگی های خاص آدم های اشرافی وارد یه میهمانیه شبانه میشن دم دمای صبح بود که تصمیم میگیرن از مهمونی خارج بشن اما هر کاری میکنن نمیتونن از محیط میهمانی بیرون برن. نه اینکه مانع بیرونی وجود داشته باشه یه مانع درونی که خودشون هم نمیدونستن چیه اونا رو از انجام تصمیمشون منصرف میکرد. حتی پلیس و آدمای بیرون از محیط میهمانی میتونستن وارد یا خارج بشن. اونا یه گوسفند رو وارد محل میهمانی کردند که اون گوسفند راحت تونست وارد و خارج بشه. اما آدمای شرکت کننده توی مهمونی این توانایی رو نداشتند. تا اینکه در انتهای فیلم یکی از اونا نذر میکنه که توی یه کلیسای مقدس مراسمی ترتیب بده تا به کمک خدا از اونجا نجات پیدا کنند. پس از چند لحظه یکی دیگه از افراد حاضر در اون میهمانی پیشنهاد میده که همه برگردن سر جاهای اولشون. یعنی همون جایی که در موقع تموم شدن میهمانی بودند و دقیقا همون کارهایی رو بکنند که اونموقع انجام میدادند. اونا
که حالا تبدیل به آدمای بد بویی شده بودند که مدتها نظافت رو رعایت نکرده بودند و ظاهر آراستشون به ظاهری مسخره تبدیل شده بود دقیقا در محل های قبلی قرار گرفتند. و این بار تونستن از محیط میهمانی خارج شن. اونا به وعده شون عمل کردند و در همون کلیسای معروف مراسم معنوی مورد نظر رو انجام دادند اما درستن در همون لحظه که قصد خروج از کلیسا رو داشتند همون اتفاق براشون دوباره تکرار شد. اونا تو کلیسا گیر کردند. صحنه پایانی فیلم، عبور گله گوسفندان از مقابل درب کلیسا بود.
من 8 سال بعد از ازدواج پدر و مادرم متولد شدم. پدر و مادرم برای تولد من زحمات زیادی کشیدند. پدرم کارگر یه کارخونه تولید سوسیس بود. پدر و مادرم خیلی به هم علاقه داشتند. اونا چند وقت بعد از ازدواج متوجه شدند که زحماتشون ثمره چندانی نداره. علاقه شدید اونا به بچه باعث شد به دکترهای زیادی مراجعه کنن. اما علاقه شدید اونا به هم و زحمات دکترها جوابی نداد. بعد از چند سال و با وجود معالجات فراوان مأیوس شدند. یه روز که داشتند غروب شاعرانه ای رو در کنار هم تجربه میکردند تصمیم گرفتند برای رهایی از این همه کسالت یه سگ کوچولوی پشمالو بیارن تا جای خالی من رو براشون پر کنه. وقتی به این فکر میکنم که یه سگ کوچولو جای خالی من رو برای پدر و مادرم پر میکرد اصلا احساس خوبی بهم نمیده.
یک عصر شلوغ پدر و مادرم با هم به سینما میرن. اون روز سینما یه فیلم از مرلین مونرو نشون میداد. پدرم خیلی تحت تأثیر بازی مونرو قرار گرفت. اون همیشه عاشق هنر بوده و هست. همون شب بود که پدر و مادرم آخرین تلاششون رو برای تولد من متحمل شدند.
دو تا دستام مركبي
من بهارم تو زمین
گفتم از سیاهی نیستم
دو موتور سوار در حین انجام حرکات نمایشی به داخل مسیل شرق تهران افتادند. جنازه یکی از آنها هنوز پیدا نشده است.
بامبو: آره من غمگینم. وزن سنگین غم رو روی دلم حس میکنم.
آرزو داشت که در قلب من سرگردان، لم بده خستگی راه دراز رو ز تنش دور کنه.
گاهی آدم یه عمر زندگی میکنه و بعد از سالها آدمایی رو میبینه و از اونا چیزایی یاد میگیره و تازه میفهمه که از زندگیش چی میخواسته و تا میاد عادت کنه و خودش رو وفق بده میبینه که ای دل غافل همه رفتن دنبال زندگیه خودشون و من موندم با یه دل تنگ. امرسان و آدماش به من این حس رو می دادن. امرسان جایی بود که تا آخر عمرم ازش به خوبی یاد میکنم.