عشق و زندگی و سینما

يه سکوتي هست تو اين اهنگ که جايي اين سکوت رو نشنيدم... يه سکوت خاص

دانلود از اينجا

Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things

Lee:
I walked in town on silver spurs that jingled to
A song that I had only sang to just a few
She saw my silver spurs and said let's pass some time
And I will give to you summer wine
Ohh-oh-oh summer wine

Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Ohh-oh-oh summer wine

Lee:
My eyes grew heavy and my lips they could not speak
I tried to get up but I couldn't find my feet
She reassured me with an unfamiliar line
And then she gave to me more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine

Nancy:
Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine

Lee:
When I woke up the sun was shining in my eyes
My silver spurs were gone, my head felt twice its size
She took my silver spurs, a dollar and a dime
And left me cravin' for more summer wine
Ohh-oh-oh summer wine


Nancy:

Strawberries, cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and and help me pass the time
And I will give to you summer wine
Mmm-mm summer wine

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

تمام عکس هاي وبلاگ فــــــ...يـــــــ.....لــــــ......تـــــــ....ر شده به بزرگواري خودتون ببخشين
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

یه قسمت از این شعر  رو محسن نامجو توی آهنگ "الکی" خوند. خیلی دنبالش گشتم ببینم این آهنگ رو کجا شنیدم. کلی گشتم تا پیداش کردم. اصل آهنگ مال مرضيه هستش که محسن نامجمو توي شعر الکي از تيکه "قدم زدن در زیر بارون رو ماسه ها دراز کشیدن ... " استفاده کرده.

دیگه چیزی نمی خوام

دیگه چیزی نمی خوام نه آفتاب نه بارون

نه ساحل دریا و نه دشت و بیابون

د یگه فرقی نداره نه اینجا نه اونجا

نه توی خونم و نه اونور دنیا

قدم زدن در زیر بارون رو ماسه ها دراز کشیدن

دوویدنای توی ساحل آب دریا بهم پاشیدن

اینا همه با او صفا داشت دنیای ما چه جلوه ها داشت

دیگه چیزی نمی خوام نه آفتاب نه بارون

نه ساحل دریا و نه دشت و بیابون

د یگه فرقی نداره نه اینجا نه اونجا

نه توی خونم و نه اونور دنیا

اگه ز دست ز زندگی دل من شکسته پر تو سینه تنگه

ولی باید قبول کنم که زندگی خوب و قشنگه

حالا که او رفته دیگه این زندگی خالی شده

دل بیچاره من راستی چقدر تنها شده

دیگه چیزی نمی خوام نه آفتاب نه بارون

نه ساحل دریا و نه دشت و بیابون

د یگه فرقی نداره نه اینجا نه اونجا

نه توی خونم و نه اونور دنیا

دانلود آهنگ مرضيه از اينجا

دانلود آهنگ نامجو از اينجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

از برت دامن کشان، رفتم ای نا مهربان

از مـن آزرده دل، کـی دگـر بینـی نشان

رفتم که رفتم؛ رفتم که رفتم

از من دیوانه بگذر ، بگذر ای جانانه بگذر

هـرچـه بـودی، هـرچـه بـودم، بــی خـبر

رفتم که رفتم، رفتم که رفتم

شـمع بزم دیـگران شو، جام دست این وآن شو

 هرچه بودی، هرچه بودم بی وفا رفتم که رفتم

بـعـد از این، بـعـد از این، کن فراموشم که رفتم

دیـگر از، دسـت تـو، مـی نـمـیـنوشم که مستم

با دل زود آشنا، گـشـتم از دامت رها

بی وفـا، بی وفـا، رفتـم که رفتم، رفتم که رفتم

من نگویم که به درد دل من گوش کنید

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

دانلود از اینجا و اینجا(گروه کر دختران)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down

Music played and people sang
Just for me the church bells rang

Now he's gone. I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

از اينجا دانلود کنين

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

توی سینت صفا داری 
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو 
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری 
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه؟
همش خونه، همش جنگه؟
نمی دونی، نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی، نمی بینی؟
که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه،تو این دریای چشمان سیاه رو 
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری،دو تا موی رها داری

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

دردناکترین ضربات رو تو زندگیم از کسانی خوردم که فکر می کردم باهام دوست هستند. هیچ خاطره خوشی رو نمی خوام ازشون نگه دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

 از برگ گل هاي سفيد , از سبزی باغ اميد

الهــــــهء عشق مريمــــو , بخاطر من آفريد

با هيجان و التهاب با زردی طلای ناب

عكس قشنگ مريمــــو خدا برای من كشيد

مریم گل ناز منه

غنچه گلباز منه

ترانه ساز زندگی برای آواز منه

مریم صدای پاش میاد

آهسته و یواش میاد

به لطف نـــاز قدمش

بهار عشق باهاش میاد

مریـــــــــم گل نــــــــــاز منــه

غنچــــــــــــــــه گلبـــــــــاز منــــــه

ترانه ساز زندگی برای آواز منه

مریم قد و بالاش تکه

بار نگاهش نمکه

نگاه پر صداقتش

دشمن دوز و کلکـــه

زمستونش بـــــرف نداره

قشنگیــــــــــاش حــرف نداره

طاق بلند ابروهـــــــــــاش

نيازی به سقف نداره

مریم گل ناز منه

غنچــــه گلباز منـــــــــه

ترانه ساز زندگی برای آواز منه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

ای ساربان ای کاروان

لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا می بری؟

در بستن  پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

 تا این جهان بر پا بود

 این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای چرا می بری؟

تمامی دینم به دنیای فانی

 شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها

 به دلها بماند به سان دل ما

 که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستیم را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته

ای ساربان ای کاروان

لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا می بری؟

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا می بری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

گفتم که چیست فرق میان شراب و آب؟

کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب

گفتا که آب خنده عشق است در سرشک

لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

میخورد بر مرد تنها

میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم، نمی فهمم... 

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد

کجای ذلتش زیباست؟

نمی فهمم کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پزوانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟

نمی دانم

نمیدانم چرا مردم نمی دانند

که باران، عشق، تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست؟

نمی فهمم

یاد آرم روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

میدویدم زیر باران، از برای تکه ای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان میداد.

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم کجای این لجن زیباست؟

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب میداند

 که این عدل زمینی، عدل کم دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه

 در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم

هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه

 هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي

وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

 اي لولي بربط زن تو مست تري يا من

اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه

 از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم

گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه

 گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان

نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

 نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل

نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

 من بي دل و دستارم در خانه خمارم  من

يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

 تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي

زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

وقتی جلوی آینه داری با قطعیت چهره خودت رو میبینی زیاد مطمئن نباش. شاید اون آینه پنجره ای باشه به دنیایحقیقت و اونی که تو دنیای مجازیه خودت باشی. شاید اون آینه پنجره ایه به خونه همزادت. شاید اونی که تو آینه میبینی توهمی از تصورات خودت از خودت باشه. خیلی به اونی که تو آینه میبینی دقت کن. این روزا خیلی عجیب به نظر میرسه. مثل سابق نیست.

نور ماهیت فیزیکی داره. مداد هم ماهیت فیزیکی. دلیل اینکه نور و مداد با وجود داشتن ماهیت فیزیکی یکی نیستند اینه که نور تعریف خودش رو داره تو فیزیک مداد هم تعریف خودش رو و هیچ آدم عاقلی این دو تا رو با هم مقایسه نمیکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

میگن سنایی غزنوی شعر معروفش در وصف خدا رو وقتی سرود که در حال فرار از مغول های مهاجم به کوه و بیابان بود. همون شعر معروف کتاب درسی که میگفت نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی و از ای حرفا....

من همیشه در بحرانی ترین شرایط زندگی ایده های خوبی به ذهنم میاد اما چون فرصت بروزش نیست و چه بسا اهمیتی نداره دور میریزمش یا فراموشش میکنم.

میخواستم از این طریق بروز یک کتابسوزی بی ارزش اون هم در عصر پست مدرن رو بهتون گزارش بدم. دیروز تمام نوشته هام رو انداختم دور. ۱۸ تا دفتر. دلم رو زده بودن. من همیشه هرکس و هر چیزی رو که دلمو میزنه با نهایت شقاوت میریزم دور به جز کسانی که واقعا دوستشون دارم.

بگذریم از اینکه دوست داشتن معنیش چیه و از این اراجیفی که سابق مینوشتم.....

منو باش دارم با کیا حرف میزنم؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

لویی بونوئل بین همه شاهکاراش یه شاهکار داره به اسم ملک الموت (فرشته مرگ). داستان فیلم اینطوریه که یه عده آدم اشرافی با غرور و ویژگی های خاص آدم های اشرافی وارد یه میهمانیه شبانه میشن دم دمای صبح بود که تصمیم میگیرن از مهمونی خارج بشن اما هر کاری میکنن نمیتونن از محیط میهمانی بیرون برن. نه اینکه مانع بیرونی وجود داشته باشه یه مانع درونی که خودشون هم نمیدونستن چیه اونا رو از انجام تصمیمشون منصرف میکرد. حتی پلیس و آدمای بیرون از محیط میهمانی میتونستن وارد یا خارج بشن. اونا یه گوسفند رو وارد محل میهمانی کردند که اون گوسفند راحت تونست وارد و خارج بشه. اما آدمای شرکت کننده توی مهمونی این توانایی رو نداشتند. تا اینکه در انتهای فیلم یکی از اونا نذر میکنه که توی یه کلیسای مقدس مراسمی ترتیب بده تا به کمک خدا از اونجا نجات پیدا کنند. پس از چند لحظه یکی دیگه از افراد حاضر در اون میهمانی پیشنهاد میده که همه برگردن سر جاهای اولشون. یعنی همون جایی که در موقع تموم شدن میهمانی بودند و دقیقا همون کارهایی رو بکنند که اونموقع انجام میدادند. اونا که حالا تبدیل به آدمای بد بویی شده بودند که مدتها نظافت رو رعایت نکرده بودند و ظاهر آراستشون به ظاهری مسخره تبدیل شده بود دقیقا در محل های قبلی قرار گرفتند. و این بار تونستن از محیط میهمانی خارج شن. اونا به وعده شون عمل کردند و در همون کلیسای معروف مراسم معنوی مورد نظر رو انجام دادند اما درستن در همون لحظه که قصد خروج از کلیسا رو داشتند همون اتفاق براشون دوباره تکرار شد. اونا تو کلیسا گیر کردند. صحنه پایانی فیلم، عبور گله گوسفندان از مقابل درب  کلیسا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

داشتم آمار مراجعات وبلاگ رو چک میکردم اونایی که از طریق گوگل وارد وبلاگ شده بودند چیزای جالبی رو سرچ کرده بودند: مثلا خودکشی، زندگی قصه تلخیست، ململ خانوم، (با عرض پوزش) سگ صفت، سیگار

خوب من از این طریق میتونم علاقه مندی های بازدید کنندگان رو حدس بزنم و بیشتر در مورد چیزهایی بنویسم که بقیه دوست دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

من 8 سال بعد از ازدواج پدر و مادرم متولد شدم. پدر و مادرم برای تولد من زحمات زیادی کشیدند. پدرم کارگر یه کارخونه تولید سوسیس بود. پدر و مادرم خیلی به هم علاقه داشتند. اونا چند وقت بعد از ازدواج متوجه شدند که زحماتشون ثمره چندانی نداره. علاقه شدید اونا به بچه باعث شد به دکترهای زیادی مراجعه کنن. اما علاقه شدید اونا به هم و زحمات دکترها جوابی نداد. بعد از چند سال و با وجود معالجات فراوان مأیوس شدند. یه روز که داشتند غروب شاعرانه ای رو در کنار هم تجربه میکردند تصمیم گرفتند برای رهایی از این همه کسالت یه سگ کوچولوی پشمالو بیارن تا جای خالی من رو براشون پر کنه. وقتی به این فکر میکنم که یه سگ کوچولو جای خالی من رو برای پدر و مادرم پر میکرد اصلا احساس خوبی بهم نمیده.

یک عصر شلوغ پدر و مادرم با هم به سینما میرن. اون روز سینما یه فیلم از مرلین مونرو نشون میداد. پدرم خیلی تحت تأثیر بازی مونرو قرار گرفت. اون همیشه عاشق هنر بوده و هست. همون شب بود که پدر و مادرم آخرین تلاششون رو برای تولد من متحمل شدند.

بعد از تولد من اون سگ بدبخت کم کم فراموش شد. تا بحال خبری ازش بهم نرسیده. هر چی باشه حکم خواهر یا برادر رو برای من داشت.

همیشه به خودم میگم این زندگی نکبتی رو مدیون مرلین مونرو هستم. از مرلین متنفرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

ترانه سرا: محمد صالح علاء

دو تا دستام مركبي
تموم شعرام خط خطي
پيش شما شازده خانوم
منم فقير پا پتي


غرور رو بردار و ببر
دلم ميگه دلم ميگه
غلامي رو به جون بخر
دلم ميگه دلم ميگه


شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام
باور كن زشوقتون اشكي شده چشم به در دوخته ام
فرصت بدين عاشقيمو خدمتتون عرض مي كنم
واسه فرار از خودم
دو پا دارم
دوپا ديگه قرض مي كنم

شازده خانوم قابل باشم
بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌كنه
میون جنگلا طاقم می‌كنه
...
تو بزرگی مث شب،
اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب.
خود مهتابی تو اصلآ، خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتابو هنوز
شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی، مث شب.
تازه روزم كه بیاد،
تو تمیزی مث شبنم مث صبح
...
تو مث مخمل ابری مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازكی اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات
...
مث برفایی تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عریون بشه كوه،
مث اون قلّه ی مغرور بلندی
كه به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی
...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌كنه
میون جنگلا طاقم می‌كنه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

گفتم از سیاهی نیستم 

گفتم از سپیدی نیستم

گفتم آنچه از خود من 

در خور من دیدی نیستم

از نواحی شمال  

جلگه های سبز و خیسم

مثل بارون سادگیمو

رو تن گل مینویسم

یه سلام گرم دارم 

که می لرزونه صدامو

دریای سخاوتم من

پر  کن از من کوزه هاتو

حس دستای غریبم 

حس گندم و برنجه

خونم از خاک و سبزه

دل من صندوق گنجه

آره من شمالی هستم

بوی بارون می ده دستم

شهرم از جاییه که دریای پیرش

یادگاری از زمانهای قدیمه

جایی که خواستن و خوشبختی و موندن

یه آلونک ، یه چراغ و ، یه گلیمه 

جایی که معجزه ساده بارون

عطر نارنجو می بخشه به تن خاک

جایی که دیدنیه صبح و غروبش

روی ساحل روی ماسه های نمناک

آره من شمالی هستم

بوی بارون می ده دستم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

دو موتور سوار در حین انجام حرکات نمایشی به داخل مسیل شرق تهران افتادند. جنازه یکی از آنها هنوز پیدا نشده است.

جنازه دو دختر حدودا ۷ ساله که به طرز بی رحمانه ای خفه شده بودند در پارک بیسیم تهران پیدا شد. شدت جراحات به قدری است که بازرس با سابقه آگاهی را هم تحت تاثیر قرار داده است.

باز هم یک دختر در یکی از استان های ایران قربانی مسائل ناموسی شد. قتل دختر توسط گروهی ازخویشاوندان نزدیک ذکور وی از جمله برادرش انجام شد.

تورم، بیکاری، قراردادهای ناعادلانه کاری جزء مسائل عادی و روزمره جامعه ما محسوب میشود.

پرونده شکارچی زنان که دست‌کم 30 زن را هدف سرقت‌های خشونت‌آمیز قرار داده با طرح فرضیه دو قتل وارد مرحله تازه‌ای شد.

مرد معتاد که دختر همسرش را با شکنجه های بی رحمانه تا یک قدمی مرگ کشانده، از سوی پلیس دستگیر شد.

تماس تلفنی فردی ناشناس با اداره آگاهی پرده از راز قتل ۸ ساله یك زن برداشت.

رسانه‌های هندوستان از كشته‌شدن پنج تن از اعضای یك خانواده در پی وقوع رانش زمین خبر داده و اعلام كردند كه یك تن هم مجروح شد.

مرد قاتل در جلسه محاكمه مدعی شد كه اموال سرقتی از مقتول را به قیمت ۲ هزار و ۵۰۰تومان فروخته است.

متهم جوان درباره آتش زدن مادرش به پلیس گفت: چندی پیش توسط یكی از دوستانم معتاد شده و شیشه مصرف می‌كردم و با كتك زدن مادرم، از او پول می‌گرفتم. والدینم چند بار مرا در كمپ ترك اعتیاد بستری كردند، ولی از این محل‌ها فرار می‌كردم.

واقعا برای اونایی که فکر میکنن دنیا جای قشنگیه برای زندگی کردن متاسفم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

دیگه میخوام بزنم به دنده بی خیالی.

روز تولدم ۱۰ فروردین بود. زنگ زدم به خواهر زادم که بیاد خونمونو بریم با هم بگردیم. از مدتها قبل با هم قرار گذاشته بودیم که هر موقع جدایی نادر از سیمین اومد روی پرده، بریم و به اتفاق ببینیم.

یکی از بهترین فیلمایی بود که تابه حال دیده بودم. مخصوصا با توجه به حواشی سیاسی پیش اومده بیشتر ترغیب شدیم به رفتن. توصیه میکنم حتما ببینین.

برگشتنه رفتیم پارک لاله (آخه سینمای میدون انقلاب رفته بودیم) و ۴ تا ساندویچ خریدیم ۱۵۰۰۰ تومن. اونقدر بی مزه بود که همش رو دادیم به گربه های پارک. بعد نشستیم کلی بحث سیاسی کردیم و رفتیم خونه. تو را یه کیک خریدم ۹۶۰۰ تومن. درجمع ۱۵ تومن اونجا، ۹۶۰۰ تومن اونجا ۶ تومن بلیط سینما، دو تا تکدانه انار ۳۶۰۰(جهت کمک به هضم کیک) و کرایه ماشینم که با اتوبوس اومدیم هیچی ......آره دیگه رو هم با ۳۴ تومن برا خودم جشن تولد گرفتم.

حالا این موارد چه ربطی داره به عشق و زندگی و سینما خودمم نمیدونم.

"لازم به ذکر است تا این لحظه هیچ کادویی دریافت نکرده ام."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

مردی بیدار می شود و میبیند طوطی اش وزیر کشاورزی شده. از حسادت می سوزد و خودکشی میکند. اما متاسفانه تفنگ او از آن تفنگ هایی است که وقتی ماشه را میچکانی یک پرچم کوچک از لوله اش بیرون میزند که رویش نوشته: "بنگ"

پرچم یک چشم او را کور میکند اما زنده می ماند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

بامبو: آره من غمگینم. وزن سنگین غم رو روی دلم حس میکنم.

خاله میمونه - تو که اینجوری نبودی بامبو؟

بامبو: نمی دونم چی بگم؟ خودمم حیرونم یهو اینجوری شدم کار من همش شده فکر و خیال.

تو همین چند روز پیش کنار لونه نشستم رو زمین

مدتی خیره شدم داخل جنگل  بزرگ. دیدم از راهی دور شبحی خسته و پیر، با عصایی در دست، کوله باری بر پشت؛ میومد به سمت من.

بعد پیمودن این راه دراز، به من خسته تر از خویش رسید.

آرزو داشت که در قلب من سرگردان، لم بده خستگی راه دراز رو ز تنش دور کنه.

تازه فهمیدم کیست؟ غم بی نام و نشانی ست. گفتم ای جان دلم این همه قلب سر راهت بود اومدی صاف سراغ قلب بیچاره من که لبالب ز غمه؟

او به من گفت در هر قلب رو زدم؛ جا برای من بدبخت نبود. راست میگفت. این روزا قلبا دیگه مثل قدیم در خونه دل رو به روی مهمونا وا نمیکنن. اگرم بخوان چنین کاری کنن دلشون جا نداره که در رو وا بکنن. عینهو قلب من بیچاره.

قصه گو: بچه ها بامبو اینو گفت و دیگه ساکت شد.

رامین: صدای فلفلیه! 

قصه گو: بچه ها! صدای فلفلیه؟ رامین و رامش رو بامبو میبره تا لونه خرس بزرگ؟ والا چی بگم؟ اگه دوست دارین بدونین چی میشه نوار بعدی رو حتما گوش کنین. خداحافظ...خدا یارتون باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

گاهی آدم یه عمر زندگی میکنه و بعد از سالها آدمایی رو میبینه و از اونا چیزایی یاد میگیره و تازه میفهمه که از زندگیش چی میخواسته و تا میاد عادت کنه و خودش رو وفق بده میبینه که ای دل غافل همه رفتن دنبال زندگیه خودشون و من موندم با یه دل تنگ. امرسان و آدماش به من این حس رو می دادن. امرسان جایی بود که تا آخر عمرم ازش به خوبی یاد میکنم.

 همزمان با نوشتن این مطلب داشتم به این آهنگ گوش میدادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر