عشق و زندگی و سینما

بامبو: آره من غمگینم. وزن سنگین غم رو روی دلم حس میکنم.

خاله میمونه - تو که اینجوری نبودی بامبو؟

بامبو: نمی دونم چی بگم؟ خودمم حیرونم یهو اینجوری شدم کار من همش شده فکر و خیال.

تو همین چند روز پیش کنار لونه نشستم رو زمین

مدتی خیره شدم داخل جنگل  بزرگ. دیدم از راهی دور شبحی خسته و پیر، با عصایی در دست، کوله باری بر پشت؛ میومد به سمت من.

بعد پیمودن این راه دراز، به من خسته تر از خویش رسید.

آرزو داشت که در قلب من سرگردان، لم بده خستگی راه دراز رو ز تنش دور کنه.

تازه فهمیدم کیست؟ غم بی نام و نشانی ست. گفتم ای جان دلم این همه قلب سر راهت بود اومدی صاف سراغ قلب بیچاره من که لبالب ز غمه؟

او به من گفت در هر قلب رو زدم؛ جا برای من بدبخت نبود. راست میگفت. این روزا قلبا دیگه مثل قدیم در خونه دل رو به روی مهمونا وا نمیکنن. اگرم بخوان چنین کاری کنن دلشون جا نداره که در رو وا بکنن. عینهو قلب من بیچاره.

قصه گو: بچه ها بامبو اینو گفت و دیگه ساکت شد.

رامین: صدای فلفلیه! 

قصه گو: بچه ها! صدای فلفلیه؟ رامین و رامش رو بامبو میبره تا لونه خرس بزرگ؟ والا چی بگم؟ اگه دوست دارین بدونین چی میشه نوار بعدی رو حتما گوش کنین. خداحافظ...خدا یارتون باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  |