گفتم از سیاهی نیستم 

گفتم از سپیدی نیستم

گفتم آنچه از خود من 

در خور من دیدی نیستم

از نواحی شمال  

جلگه های سبز و خیسم

مثل بارون سادگیمو

رو تن گل مینویسم

یه سلام گرم دارم 

که می لرزونه صدامو

دریای سخاوتم من

پر  کن از من کوزه هاتو

حس دستای غریبم 

حس گندم و برنجه

خونم از خاک و سبزه

دل من صندوق گنجه

آره من شمالی هستم

بوی بارون می ده دستم

شهرم از جاییه که دریای پیرش

یادگاری از زمانهای قدیمه

جایی که خواستن و خوشبختی و موندن

یه آلونک ، یه چراغ و ، یه گلیمه 

جایی که معجزه ساده بارون

عطر نارنجو می بخشه به تن خاک

جایی که دیدنیه صبح و غروبش

روی ساحل روی ماسه های نمناک

آره من شمالی هستم

بوی بارون می ده دستم.