Woody Allen

مردی بیدار می شود و میبیند طوطی اش وزیر کشاورزی شده. از حسادت می سوزد و خودکشی میکند. اما متاسفانه تفنگ او از آن تفنگ هایی است که وقتی ماشه را میچکانی یک پرچم کوچک از لوله اش بیرون میزند که رویش نوشته: "بنگ"

پرچم یک چشم او را کور میکند اما زنده می ماند.

رامین و رامش در جنگل

بامبو: آره من غمگینم. وزن سنگین غم رو روی دلم حس میکنم.

خاله میمونه - تو که اینجوری نبودی بامبو؟

بامبو: نمی دونم چی بگم؟ خودمم حیرونم یهو اینجوری شدم کار من همش شده فکر و خیال.

تو همین چند روز پیش کنار لونه نشستم رو زمین

مدتی خیره شدم داخل جنگل  بزرگ. دیدم از راهی دور شبحی خسته و پیر، با عصایی در دست، کوله باری بر پشت؛ میومد به سمت من.

بعد پیمودن این راه دراز، به من خسته تر از خویش رسید.

آرزو داشت که در قلب من سرگردان، لم بده خستگی راه دراز رو ز تنش دور کنه.

تازه فهمیدم کیست؟ غم بی نام و نشانی ست. گفتم ای جان دلم این همه قلب سر راهت بود اومدی صاف سراغ قلب بیچاره من که لبالب ز غمه؟

او به من گفت در هر قلب رو زدم؛ جا برای من بدبخت نبود. راست میگفت. این روزا قلبا دیگه مثل قدیم در خونه دل رو به روی مهمونا وا نمیکنن. اگرم بخوان چنین کاری کنن دلشون جا نداره که در رو وا بکنن. عینهو قلب من بیچاره.

قصه گو: بچه ها بامبو اینو گفت و دیگه ساکت شد.

رامین: صدای فلفلیه! 

قصه گو: بچه ها! صدای فلفلیه؟ رامین و رامش رو بامبو میبره تا لونه خرس بزرگ؟ والا چی بگم؟ اگه دوست دارین بدونین چی میشه نوار بعدی رو حتما گوش کنین. خداحافظ...خدا یارتون باشه.

ما عاشقان قدرتیم نه تشنگان خدمت (به یاد امرسان)

گاهی آدم یه عمر زندگی میکنه و بعد از سالها آدمایی رو میبینه و از اونا چیزایی یاد میگیره و تازه میفهمه که از زندگیش چی میخواسته و تا میاد عادت کنه و خودش رو وفق بده میبینه که ای دل غافل همه رفتن دنبال زندگیه خودشون و من موندم با یه دل تنگ. امرسان و آدماش به من این حس رو می دادن. امرسان جایی بود که تا آخر عمرم ازش به خوبی یاد میکنم.

 همزمان با نوشتن این مطلب داشتم به این آهنگ گوش میدادم.

آیا من خدا را باور دارم؟(Woody Allen)

آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سرید و زمین خورد و طحالش سوراخ شد. او ماه ها در حالت اغما بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز "گرانادا" برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سالهای زندگیش این قدر مصیبت زده و بدبخت بود؟ شاید به این خاطر که در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی یک پاکت کاغذی قهوه ای را روی سرش بکشد.

چطور میتوانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته گذشته زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه های زیادی هستم؛ اگر همه چیز توهم باشد و چیزی وجود نداشته باشد چه؟  اگر این طور باشد آنوقت مسلما بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام. ای کاش خدا نشانه واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانکهای سوئیس.

سیگار  (اندیشه فولادوند)

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

عکس عجیب

چندی پیش عکسی در سایتهای خبری منتشر شد که تعجب خیلی از مردم به خصوص علاقمندان سینما رو بر انگیخت. تصویر مربوط به فیلم سیرک ساخته هنرمند فقید چارلی چاپلین بود. این فیلم در سال 1928 ساخته شده و یکی از شاهکارهای چاپلین محسوب میشه. عکس مذکور تصویر مرد یا زنی هستش که داره  با تلفن همراه صحبت میکنه. این در حالیه که در سال 1928 هنوز امواج الکترومغناسی کشف نشده بود و جناب انیشتن تازه در حال ارائه نظریاتشون بودند. در اون زمان حتی تلفن های ثابت هم به پیشرفت امروزشون نرسیده بودند و تصور داشتن موبایل حتی به ذهن مردم اون زمان خطور هم نمیکرد. این امر سر وصدای زیادی به پا کرد و عده زیادی وجود این عکس رو دلیلی بر صحت امکان سفر انسان در زمان در آینده تعبیر کردند. اما عده دیگری از صاحبنظران این امر رو رد کردند نظر این گروه اینه که اون فرد از سمعک استفاده میکرده چرا که سمعکها در اون زمان اندازه بزرگتری نسبت به امروز داشته اند.

من میگم خدا کنه نظر اول درست باشه.

معجبة

معجبة مغرمة أنا بقى مش عايزة إلا هو

مشيته همسته نضرته بتحرك قلبي جوة

حد يقوله حد يقوله إني بحبه الحب ده كله

حد يحنن قلبه عليي أنا مكسوفه أروح له و أقوله

معجبة مغرمة أنا بقى مش عايزة إلا هو

مشيته همسته نضرته بتحرك قلبي جوة

ايوا خطفني بسحر جماله شوقي باين له و عيني قيلاله

خايفة ما اكنشي أنا اللي في باله بعد ده كله

حد يقوله حد يقوله إني بحبه الحب ده كله

حد يحنن قلبه عليي أنا مكسوفه اقوله

معجبة مغرمة أنا بقى مش عايزة إلا هو

مشيته همسته نضرته بتحرك قلبي جوة

روحوا قولولوا بحبه و ماله معجبة بيه و دايبة و ميللاه

وحدة خلاص عاشقة و عيشاله عمرها كله

حد يقوله حد يقوله إني بحبه الحب ده كله

حد يحنن قلبه عليي أنا مكسوفه أروح له و أقوله

معجبة مغرمة أنا بقى مش عايزة إلا هو

مشيته همسته نضرته بتحرك قلبي جوة
معجبة مغرمة

دانلود موسیقی از اینجا

mary and max

همیشه اطرافیان به من طعنه میزنن که تو کی میخوای بزرگ شی؟ اما وقتی به درون خودم مراجعه میکنم میبینم خیلی به کودک درونم بی توجهی کردم. هیچوقت علی رغم میل باطنیم پله برقی رو برعکس بالا نرفتم. یه دل سیر گل بازی نکردم. و خیلی کارای دیگه که دوست دارم رو هنوز انجام ندادم. شاید دلیل اینکه همه این فکر رو راجع به من می کنن اینه که دنیا رو خیلی ساده میبینم و روابطم با آدما خیلی متکلفانه نیست. مثل مری که دوست داشت با مردی ازدواج کنه که اسمش ارل گری باشه فقط به این خاطر که از اسم ارل گری خوشش میومد. وقتی که پولی دستش اومد اولین کاری که کرد این بود که لکه قهوه ای روی صورتش رو عمل کنه و برداره. و خیلی اتفاقی دوستی رو پیدا کرد که انگار برای اون خلق شده بود.

دنیا جای عجیبیه. آدما دوستانشون و آدمای مورد علاقه و همفکرشونو جاهایی پیدا میکنن که چه بسا فکرش رو هم نمیکنن. ضروریات اجتماعی و ترس های موجود باعث میشه در رابطه با همدیگه خیلی جوانب رو رعایت کنیم. اگه به همه اینا فاصله های جغرافیایی رو هم اضافه کنیم. چه بسا هیچ وقت در طول زندگی فرد محبوب خودمون رو پیدا کنیم. اما وقتی بچه ایم همه چیز فرق میکنه. انگار دایره توانایی های بچه ها بدون اینکه خودشون بدونن خیلی وسیعتر از بزرگترهاست. اونا برای آیندشون رویاهای زیادی دارند. وقتی هم که بزرگ میشن اونا رو یادشونه اما گاهی که نمیتونن بهشون برسن فکر میکنن رسیدن به اونا محاله در صورتی که تنها راه رسیدن به آرزوهای دوران کودکی اینه که مثل یه بچه فکر کنیم. با منطق یه بچه همه آرزوهای بزرگ و شیرین دوران کودکی قابل انجامه.

avonlea هنوز زنده است!

کلاً آدم بیخودی هستم... میدونم... برا همین پیشنهاد میکنم به این وبلاگ سر نزنین چون ممکنه دوباره پاک بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!