از مرلین مونرو متنفرم
من 8 سال بعد از ازدواج پدر و مادرم متولد شدم. پدر و مادرم برای تولد من زحمات زیادی کشیدند. پدرم کارگر یه کارخونه تولید سوسیس بود. پدر و مادرم خیلی به هم علاقه داشتند. اونا چند وقت بعد از ازدواج متوجه شدند که زحماتشون ثمره چندانی نداره. علاقه شدید اونا به بچه باعث شد به دکترهای زیادی مراجعه کنن. اما علاقه شدید اونا به هم و زحمات دکترها جوابی نداد. بعد از چند سال و با وجود معالجات فراوان مأیوس شدند. یه روز که داشتند غروب شاعرانه ای رو در کنار هم تجربه میکردند تصمیم گرفتند برای رهایی از این همه کسالت یه سگ کوچولوی پشمالو بیارن تا جای خالی من رو براشون پر کنه. وقتی به این فکر میکنم که یه سگ کوچولو جای خالی من رو برای پدر و مادرم پر میکرد اصلا احساس خوبی بهم نمیده.
یک عصر شلوغ پدر و مادرم با هم به سینما میرن. اون روز سینما یه فیلم از مرلین مونرو نشون میداد. پدرم خیلی تحت تأثیر بازی مونرو قرار گرفت. اون همیشه عاشق هنر بوده و هست. همون شب بود که پدر و مادرم آخرین تلاششون رو برای تولد من متحمل شدند.
بعد از تولد من اون سگ بدبخت کم کم فراموش شد. تا بحال خبری ازش بهم نرسیده. هر چی باشه حکم خواهر یا برادر رو برای من داشت.
همیشه به خودم میگم این زندگی نکبتی رو مدیون مرلین مونرو هستم. از مرلین متنفرم.