لویی بونوئل بین همه شاهکاراش یه شاهکار داره به اسم ملک الموت (فرشته مرگ). داستان فیلم اینطوریه که یه عده آدم اشرافی با غرور و ویژگی های خاص آدم های اشرافی وارد یه میهمانیه شبانه میشن دم دمای صبح بود که تصمیم میگیرن از مهمونی خارج بشن اما هر کاری میکنن نمیتونن از محیط میهمانی بیرون برن. نه اینکه مانع بیرونی وجود داشته باشه یه مانع درونی که خودشون هم نمیدونستن چیه اونا رو از انجام تصمیمشون منصرف میکرد. حتی پلیس و آدمای بیرون از محیط میهمانی میتونستن وارد یا خارج بشن. اونا یه گوسفند رو وارد محل میهمانی کردند که اون گوسفند راحت تونست وارد و خارج بشه. اما آدمای شرکت کننده توی مهمونی این توانایی رو نداشتند. تا اینکه در انتهای فیلم یکی از اونا نذر میکنه که توی یه کلیسای مقدس مراسمی ترتیب بده تا به کمک خدا از اونجا نجات پیدا کنند. پس از چند لحظه یکی دیگه از افراد حاضر در اون میهمانی پیشنهاد میده که همه برگردن سر جاهای اولشون. یعنی همون جایی که در موقع تموم شدن میهمانی بودند و دقیقا همون کارهایی رو بکنند که اونموقع انجام میدادند. اونا که حالا تبدیل به آدمای بد بویی شده بودند که مدتها نظافت رو رعایت نکرده بودند و ظاهر آراستشون به ظاهری مسخره تبدیل شده بود دقیقا در محل های قبلی قرار گرفتند. و این بار تونستن از محیط میهمانی خارج شن. اونا به وعده شون عمل کردند و در همون کلیسای معروف مراسم معنوی مورد نظر رو انجام دادند اما درستن در همون لحظه که قصد خروج از کلیسا رو داشتند همون اتفاق براشون دوباره تکرار شد. اونا تو کلیسا گیر کردند. صحنه پایانی فیلم، عبور گله گوسفندان از مقابل درب  کلیسا بود.