همیشه اطرافیان به من طعنه میزنن که تو کی میخوای بزرگ شی؟ اما وقتی به درون خودم مراجعه میکنم میبینم خیلی به کودک درونم بی توجهی کردم. هیچوقت علی رغم میل باطنیم پله برقی رو برعکس بالا نرفتم. یه دل سیر گل بازی نکردم. و خیلی کارای دیگه که دوست دارم رو هنوز انجام ندادم. شاید دلیل اینکه همه این فکر رو راجع به من می کنن اینه که دنیا رو خیلی ساده میبینم و روابطم با آدما خیلی متکلفانه نیست. مثل مری که دوست داشت با مردی ازدواج کنه که اسمش ارل گری باشه فقط به این خاطر که از اسم ارل گری خوشش میومد. وقتی که پولی دستش اومد اولین کاری که کرد این بود که لکه قهوه ای روی صورتش رو عمل کنه و برداره. و خیلی اتفاقی دوستی رو پیدا کرد که انگار برای اون خلق شده بود.

دنیا جای عجیبیه. آدما دوستانشون و آدمای مورد علاقه و همفکرشونو جاهایی پیدا میکنن که چه بسا فکرش رو هم نمیکنن. ضروریات اجتماعی و ترس های موجود باعث میشه در رابطه با همدیگه خیلی جوانب رو رعایت کنیم. اگه به همه اینا فاصله های جغرافیایی رو هم اضافه کنیم. چه بسا هیچ وقت در طول زندگی فرد محبوب خودمون رو پیدا کنیم. اما وقتی بچه ایم همه چیز فرق میکنه. انگار دایره توانایی های بچه ها بدون اینکه خودشون بدونن خیلی وسیعتر از بزرگترهاست. اونا برای آیندشون رویاهای زیادی دارند. وقتی هم که بزرگ میشن اونا رو یادشونه اما گاهی که نمیتونن بهشون برسن فکر میکنن رسیدن به اونا محاله در صورتی که تنها راه رسیدن به آرزوهای دوران کودکی اینه که مثل یه بچه فکر کنیم. با منطق یه بچه همه آرزوهای بزرگ و شیرین دوران کودکی قابل انجامه.