آیا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم داشتم. مادرم پایش روی پیراشکی گوشت سرید و زمین خورد و طحالش سوراخ شد. او ماه ها در حالت اغما بود و هیچ کاری نمی توانست بکند به جز خواندن آواز "گرانادا" برای یک ماهی کیلکای خیالی. چرا این زن در بهترین سالهای زندگیش این قدر مصیبت زده و بدبخت بود؟ شاید به این خاطر که در جوانی اش جرات کرده بود آداب و رسوم عرفی را نادیده بگیرد و روز عروسی یک پاکت کاغذی قهوه ای را روی سرش بکشد.

چطور میتوانم خدا را باور داشته باشم وقتی همین هفته گذشته زبانم لای غلتک یک ماشین تحریر برقی گیر کرد؟ من گرفتار شک ها و شبهه های زیادی هستم؛ اگر همه چیز توهم باشد و چیزی وجود نداشته باشد چه؟  اگر این طور باشد آنوقت مسلما بهای گزافی برای خرید فرشم پرداخته ام. ای کاش خدا نشانه واضح و روشنی از وجود خودش به من می داد! مثل یک حساب پس انداز بزرگ در یکی از بانکهای سوئیس.